سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
 
طلبه تخریبچی
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
شنبه 94/3/16 :: 12:18 عصر

 

به نام خدا و سلام خدمت کاربرات عزیز و مخاطبین وبلاگ طلبه تخریبچی

مدتی بود که شاید به جهت مقتضای سن و سال و شرایط اجتماعی و عدم علاقه برای اینکه از پستهای کپی پیستی ،خیلی صبر و حوصله به روز رسانی منظم وبلاگ برای من فراهم نبود اما چند وقتی است که قصد دارم از ابتدای پاییز امسال ، فصلی جدید را برای این وبلاگ را رقم بزنم و بصورت دو هفته یکبار اقلا این وبلاگ را به روز رسانی کنم .

امیدوارم که این فصل جدید سرآغازی باشه برای اینکه رویش و نو سازی جدیدی در زاویه دید و نوع نگرش من و مخاطبین شکل بگیره ان شا الله .

با تشکر

طلبه تخریبچی

 




موضوع مطلب :
سه شنبه 93/7/15 :: 9:40 صبح

 

 

پدر

مرحوم آیه الله مرعشی نجفی که تشرفات مکرری از او به محضر امام زمان (عج) نقل شده و دیگر خصائص و کمالات او زبانزد خاص و عام است، زمانی فرمودند وقتی که در نجف بودیم، روزی هنگام ظهر، مادرم به من گفت: برو پدرت را صدا بزن؛ تا برای صرف نهار بیاید.

من به طبقه بالا رفتم و دیدم که پدرم، در حال مطالعه خوابیده است.

نمی دانستم چه کنم؟
از طرفی باید امر مادر را اطاعت می کردم و از طرفی، می ترسیدم با بیدار کردن پدر، باعث رنجش خاطر او گردم.

خم شدم و لبهایم را کف پای پدر گذاشتم و چندین بوسه زدم، تا اینکه در اثر قلقلک پا، پدرم از خواب بیدار شد و دید من هستم.
وقتی این ادب و احترام را از من دید، گفت: شهاب الدین تو هستی؟ عرض کردم:ربله آقا.

دو دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «پسرم، خداوند عزتت را بالا ببرد و تو را از خادمین اهل بیت قرار دهد».

و من هر چه دارم از برکت همان دعای پدرم است که در حق من نمود و به مرحله اجابت رسید.




موضوع مطلب :
شنبه 93/7/12 :: 12:54 عصر

 

عرفه




موضوع مطلب :
سه شنبه 93/6/18 :: 1:16 عصر

 

بسم المعشوق

اقا 

آقای مهربان غزلهای شاعران سلام

امروز که چشمانم را باز کردم برای نماز صبح ،پرنده ها شور و حال همیشگی را نداشتند و هیاهوی هر روزه را راه نینداخته بودند...

اصلا اذان موذن زاده هم حس همیشگی را نداشت و محزونتر بود...

خورشید از پنجره اتاقم به ما می تابید اما بی رمق بود...

دلیلش شنیدنی نبود اما با همه وجود حس کردم که حتی خورشید شهر تهران هم نگران و بی رمق و بی حوصله است...

گوشی موبایلم را که روشن کردم،متوجه شدم که کسالت مختصری دارید آقا جان...

کسالت مختصر شما برای ما عذاب الیم است ...

روح و جانم به فدای شما ...

بلا از شما بدور باد و سکینه و آرامش سایه وجود شما بر شهر و کشور و دنیا و مردمانش مستدام باد...

ما دل پر گناهی داریم و روح پرنقصان و آلوده ای ،با این حال دست به دامن عزیز زهراییم تا خود حضرتشان ملال و سختی این کسالت مختصر را بر شما آسان نمایند...

آقا جان

خوشحالم از اینکه آقای مرندی اعلام کردند که کسالت و عمل جراحی شما بدون بی هوشی و با بی حسی انجام شده است...

آخر همانطور که بارهافرموده اید،کفتارهای رسانه ای و فیزیکی عال شبانه روز در طواف این سرزمین و مردمانشان هستند و منتظر لحظه ای ولو مختصر خواب شما تا مردم این سامان را بدرند و بچرند و تکهپاره کنند...

دینشانرا،عزتشانرا،اقتدارشانرا و حتی برادریشانرا...

ما جان نثاران شما،پیامهای رفتاری شما را خوب درک می کنیم ...

از نامگذاری بیت معظمتان به حسینیه امام خمینی گرفته تا بستری شدنتان در بیمارستان دولتی و توصیه شما در سخت ترین شرایط جسمی به عدم استفاده از بی هوشی حتی برای ثانیه ای...

کاش در ایران مرکزی برای اهدای جوانی وجود می داشت تا همه زندگی و جوانیمان را تقدیم شما کنیم ...

آقا جانم

اگر اجازه بفرمایید چند کلامی هم دست به دامن سید و مولای شما شویم و با ایشان درد و دلی بکنیم :

ای سید و مولای آقای ما،حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداک

ما را گلایه ای نیست از فقد نبینا و قلت عددنا و کثرت عدونا و تظاهر الزمان بینا ...

خود شما عنایت دارید که این پیر مراد ما ،تنها مدافع عزت و شرف و دین آزادگان دنیاست و نایب شماست ...و تا ظهور حضرتتان این پیر مراد سفینه نجات ماست و چراغ هدایتمان...

دست ما در دستان جانباز اوست ...

تنها اوست که تا آخر پای آرمانهای شما ایستاده و از همه جوانی و زندگی اش گذشته است ...

ای آخرین ذخیره خدا ،زبان ما آلوده و پر گناه است ...

لطفا شما برای سلامتی ایشان دعا بفرمایید...

روح و جان و قلبم فدای شما آقای مظلوم و مهربانم

طلبه تخریبچی

 




موضوع مطلب :

محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه  بچه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم.»
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب.»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات.»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد،همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

ـ

javanenghelabi - hemmat 1

ـ

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره.»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند..




موضوع مطلب :
دوشنبه 93/1/18 :: 12:35 عصر

 

شهید گودرزی

به نام خدا

سلام

مدتهاست که حال و حوصله آپدیت کردن وبلاگ نیست .

شاید مقتضای سن باشه ...

شاید هم در گیری های کاری و دغدغه های روز مره ...

به هر حال حس و حال نویسنگی هم حال و هواییه برای خودش ...

داشتم عکس شهید خلیلی رو می دیدم و به این فکر می کردم که بهار همیشه با شهادت و شهید گره خورده ...

از وقتی یادم هست هر سال بهار کسی در دور و اطراف ما شهید شده ....

یه وقتی شهید گودرزی که این ایام ایام سالگردشه و امسال هم سالروز شهادتش با روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها همزمان شده ...

یادمه که همیشه می گفت: سلام خدا بر شهید گمنامی که زائری جز نسیم صحرا و مادرش زهرا ندارد...

ان شا الله امسال مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها بوده باشد ...

و یه وقتی هم شهید علی خلیلی ...

این شهید بزرگوار رو در مسجد النبی نارمک دیده بودم ...

خیلی متین و با انگیزه و با وقار بود ...

محکم و با انگیزه و رسالت محور و ولایی ...

خدا ما رو هم به قافله شهدا برسونه ان شا الله ...

یا علی

 




موضوع مطلب : شهید گودرزی شهرام محمد بهار ایثار عشق حضرت زهرا سلام الله علیها
دوشنبه 92/9/4 :: 9:22 صبح

مادری همچنان چشم انتظار بازگشت فرزندش از جبهه...

همدان، روستای آبرومند، بهمن 1374

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/8/8 :: 12:6 عصر
به نام خدا
روز 24 ذی الحجه که مصادف با روز مباهله است را خدمت شما تبریک عرض می نمایم.گل تقدیم شماگل تقدیم شما
الهام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به طلبه فقیر



شب امیرالمؤمنین را در خواب مى‌بیند که آن حضرت به او مى‌فرماید: اگر مى خواهى در نجف باشى اینجا همین نان و ماست طلبگى است و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى‌خواهى باید در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون صاحبخانه در را باز کرد به او بگو: به آسمان رود و کار آفتاب کند.



 یکى از طلبه‌هاى حوزه با عظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى‌دارد: شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل‌هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده‌اید در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم؟!

ابوتراب
شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اینجا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دکن به خانه فلان کس مراجعه کنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو: به آسمان رود و کار آفتاب کند.


 پس از این خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد : زندگى من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید!!

 بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید : سخن همان است که گفتم ، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن ، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى: به آسمان رود و کار آفتاب کند.

  پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن ، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد ، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى کنند .

وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید: به آسمان رود و کار آفتاب کند

 فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید : این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید .

 مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند ، از شخصى که کنار دستش بود ، پرسید : چه خبر است ؟

گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است . پیش خود گفت : وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است .

http://www.alvershop.com/images/DownloadPics/islamic/Imam-ali/Emam_ali%20_Alvershop.com%20(14).jpg

 هنگامى که مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست .


 آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت : آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم ، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است ، یکى از آنها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دین ، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید .

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود ، پرسید : شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت : من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم ، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم ; به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ایران مراجعه کردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید ، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید ، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است .

 طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟

راجه گفت : من گفته بودم:

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

 طلبه گفت: مصراع دوم از من نیست ، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است .

راجه سجده شکر کرد و خواند: به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند/ به آسمان رود و کار آفتاب کند

 منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان



موضوع مطلب :

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:
 
  می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.
 آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاری وجود دارد؟
آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟

    چند سئوال ساده دارم:
1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟
2- چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟
 3- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟

    امضا، خانم زیبا و خوش آندام

 
 
    و اما جواب مدیر شرکت مورگان:

 
 نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :
    درآمد سالانه من بیش از 500 هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم.
از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه "زیبائی" با "پول" است. اما اشکال کار همین جاست: زیبائی شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو می‌شود اما پول من، در حالت عادی بعید است بر باد رود.

 در حقیقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.
از نظر علم اقتصاد، من یک "سرمایه رو به رشد" هستم اما شما یک "سرمایه رو به زوال".

 به زبان وال‌استریت، هر تجارتی "موقعیتی" دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر
ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.

 بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج هرگز.

    اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود  کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این معامله برای من هم
سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم.  چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل،  مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
 
   در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید. بجای آن شما خودتان می‌توانید با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.

    امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.
 
    امضا  رئیس شرکت ج پ مورگان




موضوع مطلب :
   1   2   3   4      >
موضوعات
پیوندها
امکانات جانبی

بازدید امروز: 52
بازدید دیروز: 27
کل بازدیدها: 192156